تبليغاتX
دامغان نامه

دامغان نامه
همه نوع حرف و سخن در مورد زادگاهم دامغان

غربت همیشه احساس عجیب و تلخی بوده است که از سرِ جبرِ روزگار باید به آن تن داد . چند وقتی است که در غربت و دوری از وطن دلم حال و هوای دامغان کرده است. نمی دام چرا ولی هر وقت چنین حالی دارم این شعر رضای پارسی پور عزیز ، شاعر و همشهری خودمان را که مرور می کنم قدری آرام می شوم. این شعر را بسیار دوست دارم. شما چطور؟

از کویر آمده ام

 از همان شهر عطش

از همان شهر بلوغ پسته

از همانجا که کسی کینه نمی داند چیست

خاک شهرم ، خاکی است که در آن هیچکس آشفته نمی بیند خواب

بجز آن مرد کهنسال و غریب

که در این نامهء بی نام و نشان

این سفرنامهء تنهایی من ، با تو در بارهء او حرفی هست

شهر من شهر پُر از شعر و شعور است ،ولی

او از آن درس نخوانده است که بداند اینجا 

می شود نور ز اندیشهء مردم دزدید

خواه پیر ، یا که جوان

ریزهء نان ز زمین هر که رسد می گیرد،

و سپس می بوسد ، بعد از آن آب دگر می داند

راستش من که نمی دانم دیگر چه بگویم با تو

همه با هم خوبند 

همه با هم یکدل

همه با هم یکرنگ 

مردم اینجا همه در مزرعه با هم خویشند

گُل سجّاده نماز همه زنها با من – گر بیایی  تو در این شهر و بیابی  کینه

ما همه خویش و به هم فامیلیم

ما همه اهل همین آب و گلیم 

شهر ما کاش به اندازهء یک دنیا بود

بعد سی سال هنوز – من ندیدم که زنی

بی حجاب آید بیرون ز در خانهء عصمت به تماشای  خیابان هوس

سیب و زردآلو و گیلاس ، همه پیوندیست

همه پیوند به یک جا داریم

و در اینجا ، همه یک باغ برای

دل تنهایی خود و تماشای شکوفایی خلقت دارند 

تازه این چیزی نیست

بعد سی سال ندیدم ، بخدا – شکند شیشهء فانوس گُلی

سنگ بازیچهء پروانه ، خدا شاهد هست 

خانهء هر که بیایی ، هیمه ای هست و تنور 

و کمی  حوصله گر داشته باشی ، به خدا

نان گرمی به لطافت همه چون برگ گُلت خواهند داد

پا به هر خانه که خواهی بگذار

لیک هشدار که در زیر قدمهای شما – لانهء مورچهء کارگری گُم نشود 

تو ، به مهر آی که ما مهر خوش آمد داریم 

و محبّت را تو تا ته یک کوزه بنوش

هیچکس نیست که چشمش به جمال تو نگردد روشن 

راستی ما سحری ، بانگ خروس هم داریم – وه چه لذّت بخش است

گر بیاییّ و من و تو سحر از بانگ خروس – هر دو بیدار شویم

و به سجّادهء صبح – تا سپیده گُل توحید به اشک ، آب دهیم 

شهر من شهر همه خوبیهاست 

دامغان است ، همان شهر که می دانی تو

آری آنجا که کسی کینه نمی داند چیست

راستی از اینجا – از همین دور و بر شهر بلوغ پسته

من برای تو حکایت دارم

صبح  دیروز که من گلّه به صحرا بردم

سینه ی " بارو " داشت ، زخم "صد دروازه" – پیر مردی بی سر

آری آری همان مرد غریبی که در اوّل گفتم

آن طرف پای درخت سنجد

زیر چادرشب کرباسی خود – که در آن دَم کفن خوابش بود 

داشت خواب همه دنیا می دید – من که نشناختمش 

شاید از حرص آباد – تا بدین جا شب و روز تاخته بود

ور نه حالا که کسی حوصلهء خوابش نیست 

راستی من روی " بارو " پسری دیدم چند – که به بازی مشغول

و یکی آن سوتر – دست در لانهء جغدی می کرد 

آسیابی دیدم ، که خری زیر درختان بلند توتش

به سرش نقشهء یک قالی ابریشم داشت – و نمد پالانش

دختری را دیدم

که به دستش دو سبو آب خنک ، و دلش در تب عشقی می سوخت

آسیابان که دهد عمر خداوند به او – به چُپُق جان می داد

و سگی با چشمش

لذّت بدرقهء دود چُپُق تا ابدیّت را در روی زمین حسّ می کرد

به امانت قسم آنجا من مردی دیدم 

کآسیابش همه پُر گندم بود 

و ، زنش

حوصله و نان جو و چای تعارف می کرد 

آسیابش دیدم ، که خوراکش ، گندم 

و به نهر ، آب هر آنقدر که خواهد باشد 

یک نفس می نوشید 

نوش جانش که همه نان اهالی می داد

عارفی را دیدم 

که برای همه گلهای  لطیف لب جو ، ارمغان آینه از " نجد " آورد 

کاروانی می رفت ، به سوی مقصد نا معلومی 

کیسه هاشان همه پُر بود ز افسون و طلا – و در آن هر که مسافر ، گمراه

شتری آنجا بود – همه بارش ، فانوس – و سوی قریهء ظلمت می رفت

راستی باز همین دیروز ظهر – من و یک مورچه ، دعوا کردیم

سر این بحث که چرا – بال پروانه به اعماق زمین باید برد

خسته ات کردم ، نه _ من که حال آمده ام

چون برای " تو " سخن گفتن از اینجا زیباست

راستی هیچ " تو" می دانی  ؟!

پُشت  آن کهنه  قنات

لانهء روباهیست  !!

من خودم دیدم ، یک بار ، زَنش

با دُم خرگوشم

فرش خودخواهیشان جارو کرد

و به این خاطر هست

که من امروز به دشت

بر سر دوش پُر از آبله ام

یک تفنگ آوردم  !!

[ پنجشنبه 1390/11/20 ] [ 8:24 ] [ سید سعید شاهچراغی دامغانی ] [ ]
(این مطلب در هفته نامه کویر به مناسبت ارتحال حجت الاسلام تقوی در چهارم بهمن ماه 1390 منتشر گردید)

یادی ماندگار

به مناسبت ارتحال حجت الاسلام سید عبدالله تقوی دامغانی

حوزه علمیه دامغان به جهت قدمت فراوان و سابقه علمی فراوانی که دارد ، در این دوران عالمان و طلاب بسیاری را تربیت کرده است که نام و نشان آنها را در این شهر و شهرهای دیگر ایران اسلامی و حتی خارج از کشور می توان پیدا نمود. از سوی دیگر هر بار با خبر فوت و درگذشت یکی از این روحانیون روبرو می شویم که بنا بر روایت معصوم علیه السلام «اذا مات العالم ثلم فی الاسلام ثلمه لا یسدها شیء» که مصیبتی جبران ناپذیر خواهد بود. در شب اربعین حسینی امسال خبر درگذشت حجت الاسلام والمسلمین حاج سید عبداله تقوی دامغانی از روحانیون قدیمی دامغان ر ا شنیدم که بنا بر شناختی که از نزدیک با او داشتم ، احساس وظیفه نمودم که چند خطی را در یاد و نام او بنگارم.

حجت الاسلام والمسلمین حاج سید عبدالله تقوی فرزند کربلایی سید حسین تقوی در 1309 شمسی در روستای فخرآباد از توابع دامغان به دنیا آمد و دوران صباوت را در کنار خانواده در آن روستا گذراند و برای تحصیل پای به حوزه علمیه دامغان گذاشت. حوزه علمیه آن روزهای دامغان تحت نظر آیت الله العظمی سید میرزا آقا ترابی دامغانی اداره می شد. سید عبدالله تقوی دروس مقدماتی را از محضر بزرگانی چون آیت الله شیخ گل محمد نصیری  و آیت الله شیخ محمد رضا خدایی فرا گرفت و سطوح عالیه را از درس آیت الله میرزا آقا عالمی و آیت الله میرزا آقا ترابی بهره برد. وی در کنار تحصیل ملبس به لباس روحانیت گردید و به تبلیغ و ترویج دین مشغول گشت و در دامغان و شهرهای بسیاری از شهرهای استان مازندران منبر رفت و به وعظ و خطابه پرداخت که تسلطش بر روایات و آیات منبری قابل استفاده را برای مردم به ارمغعان می آورد. حجت الاسلام تقوی سالهایی هم در منطقه بیابانک از توابع سمنان به عنوان روحانی مستقر ساکن گردید و به امور ترویجی و تبلیغی می پرداخت و در همین ایام از دروس خارج فقه مرحوم آیت الله شیخ محمد علی عالمی دامغانی بهره برد و هم نشین عالمان بزرگ منطقه سمنان گردید .

از دیگر خصوصیات مرحوم حجت الاسلام سید عبدالله تقوی حضور فعال در صحنه های مبارزه علیه رژیم ستم شاهی در دامغان در کنار مبارزان دامغانی چون شهیدان حجج اسلام سید ابوالقاسم موسوی دامغانی و سید حسن شاهچراغی بود که از مهمترین وقایع آن  می توان به حضور در تصرف شهربانی دامغان با دیگر انقلابیون دامغان اشاره کرد.

مرحوم تقوی در این سالهای اخیر به علت بیماری ، در خانه خود در دامغان مجبور به خانه نشینی شد و هر بار که توفیق عیادتش را می یافتیم ذکر «الحمدلله» را بر لبانش می دیدیم و پای خاطرات ماندگار گذشته اش می نشستیم. سرانجام حجت الاسلام والمسلمین سید عبدالله تقوی در 23/10/1390 مهمان رب الارباب گشت و دارفانی را وداع گفت و در شب اربعین حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام در فردوس رضای دامغان به خاک سپرده شد. حجت الاسلام سید سعید تقوی از روحانیون دامغانی و ریاست اداره اوقاف شهرستان دامغان فرزند مرحوم تقوی می باشد.

روحش شاد و یادش گرامی باد

 

[ چهارشنبه 1390/11/05 ] [ 21:24 ] [ سید سعید شاهچراغی دامغانی ] [ ]
درباره وبلاگ

دامغان شهر صددروازه زادگاهم را دوست می دارم و به آن افتخار می کنم چرا که در آموزه های دینی ما آمده :« دوست داشتن وطن جزئی از ایمان است». آنچه در این وبلاگ می آید نوشته هائی در مورد دامغان است و دوستان می توانند با ذکر منبع و ماخذ از آن هرچه می خواهند نقل نمایند. عزت زیاد
امکانات وب